Photo
Text

80

یادت هست همین چند روز پیش
در جواب اتفاقی که برای دوستم افتاده بود و فکش دچار آسیب شده بود
و مورد بی مهری قرار گرفته بود چه پیشنهاد دادی؟
گفتی: منطقی ست که دوستت
خداحافظی کند و برود.
با بی مهری های تو من چندبار باید بروم؟

Text

79

آن روز را یادت هست؟
که بی هیچ علتی از من برآشفتی.
و هیچ نگفتی.
تصمیم گرفتم که دیگر نباشم.
تصمیم گرفتم خودم باشم و خودم.
بی تو.
و چنین شد که گفتم
خداحافظ
و رفتم.
و تو تا شب
که نه.
تا نیمه شب
تا صبح فردا
اصرار کردی
التماس کردی
که اشتباه کردی
و خواستی که من برگردم.
حال با دلی بند زده آمده ام.

Text

78

خیلی وقت است اینجا ننوشته ام.
خیلی وقت است که دیگر خودم نیستم.
شده ام یک انسان بی روح
تو خواستی من بی روح شوم.
بی وابستگی.
بی عشق.
شدم.
حالا هر زمان که بخواهی
می توانی بگویی
خداحافظ

Text

77

دیروز دیروز نبود.
دیروز آنطور که می خواستم نبود.
دیروز اصلا کاش نبود.
یا شاید هم کاش اصلا…
چه می دانم.
دیروز در آغوش هم بودیم. در مکانی در زیر سایه نزدیک خدا….
و از تو پرسیدم تبریک گفتی به زیباترین مخلوق خدا.
و تو گفتی آری زنگ زدم و تبریک گفتم.
اما پدر گوشی را گرفت و با من مفصل صحبت کرد درباره لزوم ازدواج با یکی از دختران فامیل.
بند دلم پاره شد.
صدای سوت قطار را که به ایستگاه نزدیک می شود می شنوم.
و تویی را می بینم که چمدان خاطراتت را می بندی.
می دانم که اگر پدر و مادرت برگردند دشواری های نه گفتن ات به ازدواج بیشتر می شود.
آنها می خواهند و تو نمی خواهی.
حالا کدامتان پیروز می شوید؟
و این وسط من چه باید بکنم با این دلدادگی ها، عشق ها، اشک ها….
برای من تو اولین بودی و برای تو من دومین.
تو برای اولین ات بی خواستش انرژی گذاشته بودی و
اینک بر انرژی هایی که برایت گذاشتم می خندی….
چگونه باید تجربه این شکست را که نه
این تنهایی…
این جدا شدن دست ها را و گم شدن در حجم انسان ها را تاب بیاورم.
آیا می توانم امیدوار باشم که نگاهی با من هم نگاه شود؟ ستاره ای برایم سوسو بزند؟ و خدا این عاشق تنها را فراموش نکند؟
دلم به وسعت تاریخ گرفته.
صدای سوت قطار را که به ایستگاه نزدیک می شود می شنوم.
چقدر نزدیک است….

Text

76

نوروز 1390
تصمیم ام آن بود که دو هفته را بدون تفکر به تو بگذرانم.
گفتم می روم نخجوان، باکو و ایروان.
اما در ساعات اولیه این سفر خیالی اس ام اس هایت شروع شد.
حالا تو بگو من وابسته هستم یا تو.
من نشان می دهم و تو واقعا هستی.
اما خودت این را باور نداری.

Text

75

dirouz engar rouz agah sazie man bood. Inke befahmam che qadr az ou balataram. Fahmidam ke chera esrar dasht faqat khodeman 2 ta bashim. Hatman ou motevajeh in tafavot shodeh bood.

Text

75

دیگر از این پس صدایش می کنم نوا.
نوا روزی برگشت که من دیگر دل کنده بودم.
برگشت اما واقعا.
و از آن روز ما دو بار در کنار هم بودیم.
و لذت بود میان مان.
و عشق بود که ریشه دار شده بود.
و آرامش….

Text

74

نشد که پست قبلی بشود آخرین پست.
نشد که ما خداحافظی کنیم و دور شویم از هم.
نشد….
اما من به این نتیجه رسیدم که صبر گوهری است گرانبها.
و به این نتیجه رسیدم که او وابسته شده.
وابسته تر از من.
وابسته تر از خودش به خودش.

Text

72

انگار نمی توانم یا نمی توانیم از هم دل بکنیم. شاید به زودی این اتفاق بیفتد. وقتی در جوابت بگویم: نه. نمی آیم.
می دانم که عصبانی می شوی. زمین را به زمان می دوزی و تمام هرچه که می خواهی را با کوبیدن پاهایت بر زمین طلب می کنی. اما بدان و آگاه باش که جواب نه است.